گزارش

سارا عبدالملکی: یک جاده جدید به نام سارا می سازم

1″ class=“slider-pagination ng-scope swiper-pagination-clickable“ style=“box-sizing: border-box; position: relative; text-align: center; margin-right: -5px; margin-bottom: 5px; margin-left: 10px; padding: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; display: inline-block; z-index: 10;“>

 سارا عبدالملکی

 سارا عبدالملکی

 سارا عبدالملکی در کنار پزشک در حال تمرین با وزنه

 سپیده توکلی دونده، سارا عبدالملکی پرتاب نیزه معلولان و حمیده عباسعلی قهرمان کاراته جهان

سه‌شنبه, 11 آوریل 2017پیام یونسی‌پور

طی این یک سال و سه ماه، چه قدر به «سارا» فکر کردیم؟ همان عضو تیم ملی راگبی و مربی، بازیکن و داور هندبال که ۲۹ دی‌ماه وقتی از کرمانشاه به تهران برمی‌گشت، تصادف کرد.

 روزی روی تخت بیمارستان به مادرش نگاه می کرد و ضجه می زد که به پرستارها بگوید کارش را تمام کنند. می گفته نه دیگر تحمل درد را دارد، نه تحمل یک عمر راه نرفتن را. چنین شخصیت هایی، روزهای اول تبدیل به خبر اول رسانه ها می شوند، بعد هم آرام آرام می روند به دل سیاه فراموشی. اما «سارا عبدالملکی» راه تازه ای انتخاب کرد. خودش، خودش را زنده نگه داشت؛ هم جسم و هم روحش را.

«ایران‏وایر» با سارا که حالا برای پارالمپیک توکیو دورخیز کرده، گفت و گو کرده است؛ دختری که می خواهد یک جاده جدید به نام خودش ثبت کند.

وقتی برای اولین بار نام سارا عبدالملکی به صورت جدی در ورزش ایران رسانه ای شد، شما ملی پوش بودید، مربی و داور؛ آن هم در دو رشته ورزشی. ولی تصادف و بیمارستان باعث شد که جامعه متوجه دردهای یک ورزشکار زن ایرانی شود. آن روزها برای شما همراه با ترس و درد بود. کنارش ناامیدی هم داشتید؟

–  درد که قابل وصف نبود اما دقیقا به خاطر قرص ها و داروهایی که مصرف می کردم، متوجه نمی شدم که قدرت حرکتم از دست رفته است. این وضعیت تا دو ماه وجود داشت. اطرافیانم خیلی سعی می کردند که اصلا ماه های اول من متوجه نشوم. بعد از دو ماه به من گفتند دیگر نمی توانی راه بروی. من همان روز اول گفتم دکترها اشتباه می کنند، من دو ماه دیگر دوباره راه می روم. این دو ماه ها گذشت و گذشت تا رسیدیم به هشت ماه بعد از آن روز تصادف. فهمیدم نه، انگار واقعا داستان جدی شده. پیش هر دکتری رفتم، جوابم کرد.

طی همان هشت ماه، وقتی هر بار یک دکتر جدید جواب رد می داد و می گفت دیگر از راه رفتن خبری نیست، می شکستی؟

– نه؛ بیش تر قوی می شدم. حتی امروز را با آخرین باری که دکتر گفت دیگر نمی توانی راه بروی، مقایسه می کنم، می بینم که باز هم قوی تر هستم. کلا هرچه گذشت، اراده ام بیش تر شد.

دکتر متخصص روبه روی سارا می نشست و می گفت دیگر نمی توانی راه بروی؛ کسی که مثلا تا شش ماه قبل بازیکن تیم راگبی ملی ایران بود و بازیکن و داور هندبال. هر بار شاید دقیقا به این فکر می کردی که باید دوباره بلند شوی و برگردی داخل زمین مسابقه.

– این آرزو و هدفم بود بدون شک اما خیلی زود افتادم دنبال یک زندگی جدید. همیشه همه به من می گفتند «زهرا نعمتی» را ببین، او هم ورزشکار بود، تصادف کرد و تیراندازی را شروع کرد. من واقعا هیچ اطلاعی از ورزش معلولین نداشتم. حتی نمی دانستم چه رشته هایی برای معلولین وجود دارد. اما دوست نداشتم حتما وارد راهی شوم که قبلا کسی امتحان کرده. زهرا نعمتی واقعا اسطوره من است. در این مساله شک نکنید. اما راهی که خانم نعمتی رفته، راه شخصی او است. این راه به نام خودش ثبت شده. یک شب با خودم فکر کردم اگر خانم نعمتی برای خودش یک راه ثبت کرد، تو چرا این کار را نکنی؟ گفتم یک راه بساز، یک جاده درست کن و اسمش را هم بگذار جاده سارا عبدالملکی.

تعدد رشته های معلولین خیلی کم تر از رشته های عادی نیست.

– من رفتم فدراسیون جانبازان و معلولین و ارزیابی شدم. از نظر فیزیک بدنی، از نظر آمادگی و حتی خصوصیات اخلاقی. گفتند بهترین رشته، پرتاب نیزه است. خودم خیلی دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم که قایق‎رانی را امتحان کنم. 

از زهرا نعمتی گفتی؛ او ورزش را شروع کرد برای این که به مادرش روحیه بدهد و به او ثابت کند که اتفاقی برایش نیفتاده. شاید برای زهرا که واقعا هم امروز یکی از اسطوره های ورزش ایران شده، پشتوانه روحی و روانی بزرگ تری از خودش برایش وجود نداشت. شما هم چنین فضایی را داشتی؟ یعنی خانواده ات سرخورده بودند یا این که تهییج می کردند برای جلو رفتن؟

– خیلی تشویقم کردند. مادرم واقعا تشویقم می کرد. از نظر روحی، مادرم و از نظر قدرت و استقامت، پدرم. اما می دانید بیش ترین کمک و بالاترین انگیزه را چه کسانی به من دادند؟ آن هایی که به من می گفتند سارا متاسفیم! سارا حیف شد که تو تمام شدی. سارا تو دیگر برنمی گردی. سارا جای تو در ورزش خالی است. سارا خودت را گول نزن، تو دیگر تمام شدی. این ها به من انگیزه می دادند. من می خواستم و هنوز هم می خواهم ثابت کنم سارا تمام نشده. در مورد خانم نعمتی و من، شاید فقط یک وجه مشترک بزرگ وجود داشته باشد. من همیشه فکر می کنم کسی که آلوده به ورزش شده، تا ابد نمی تواند ترک کند؛ حتی وقتی مثل من دیگر قدرت راه رفتن هم نداشته باشد. من دیدم که اکثر بچه هایی که در ورزش معلولان مشغول هستند، قبلا ورزشکار بودند.

پرتاب نیزه ایده آل شما بود یا فقط یک انتخاب اجباری بود برای این که ورزش را شروع کنی.

– ایده آل ها را باید ساخت. هیچ وقت هیچ چیز در دنیا به صورت کامل که ایده آل نیست. من روزی که وارد این ورزش شدم، فهمیدم با یک چالش واقعی روبه رو هستم. به نظر خودم، دشوارترین ورزشی بود که تا امروز تجربه کرده ام. دخترهای فوق العاده حرفه ای الان در پرتاب نیزه تمرین می کنند و فکر می کنم یک راه خیلی دشوار برای مطرح شدن دارم.

اطرافیان سارا می گویند هدفش را روی پارالمپیک بعدی قرار داده.

– هدفم هست، در این که شکی ندارم. فقط باید اول در ایران بهترین باشم و بعد به پارالمپیک برسم. گاهی وقت ها فکر می کنم شاید بهتر است از همین الان تمرینات قایق‏رانی را هم شروع کنم. به شکل عجیبی عاشق قایق‎رانی هستم. حتی قبل از این که این اتفاق بیفتد، می خواستم کنار راگبی و هندبال و بقیه رشته های ورزشی، در قایق‏رانی هم فعالیتم را شروع کنم اما هنوز فرصت نشده.

برای انتخاب رشته جدید، شاید بحث هزینه ها هم مطرح باشد. سارا برای مخارج بیمارستان هم یک عزم ملی برای کمک را اول دید و بعد تازه وزارت بهداشت و وزارت ورزش به کمک او و خانواده اش آمدند. حالا انتخاب قایقرانی شاید به دلیل هزینه هایش به تعویق افتاده باشد.

– مساله هزینه که همیشه هست. مگر همین الان در پرتاب نیزه بچه ها مشکل مالی ندارند؟ ولی مساله این است که اگر من یا همه بچه ها بخواهند دچار یاس مالی و گرفتاری هزینه ها شوند که دیگر اصلا باید کنج خانه بنشینیم و تکان نخوریم.

در این مدت هیچ وقت دچار یاس نشدی؟ وقتی داشتی به جای توپ راگبی یا هندبال، نیزه پرت می کردی؟

– یاس؟ نه. می دانید آخر همه این دنیا چیست؟ مرگ. آخرش همه ما می می میریم. من فکر می کنم وقتی مردیم، فرصت برای مایوس شدن و حسرت خوردن و خوابیدن داریم. الان فعلا دارم به آینده ام فکر می کنم. مثلا به همان چیزی که خود شما گفتید؛ به این که آن قدر آماده شوم و بهترین باشم که به پارالمپیک برسم. من از این زاویه نگاه می کنم که شاید معلولیت یک فرصت برای من بوده؛ برای این که بیش تر خودم را بفهمم، بشناسم و پیدا کنم.

می گویند سارا اهل فلسفه و ادبیات هم هست. شاید همین روی زندگی شما خیلی تاثیر گذاشته و راهی که انتخاب کرده ای.

– من باور کردم که محدودیتی وجود ندارد. شاید از تجربه ام باشد، شاید از شکل پرورش خانوادگی و شاید هم به خاطر مطالعه. خودم سن زیادی ندارم اما دوست دارم الگوی نسل بعد از خودم شوم. الگوی دختر یا پسری که امروز راه می رود، قهرمان است و فردا باید به خاطر یک اتفاق روی ویلچر بنشیند. من می گویم زندگی ادامه دارد، این را هم باید ثابت کنم.

 در این مدت از بین قهرمان های پارالمپیکی کسی سراغ شما آمد؟

– نه؛ تا امروز هیچ کدام را از نزدیک ندیده ام. ولی خب، دورادور برایم پیام های زیادی فرستادند.

Advertisements

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden / Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden / Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden / Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden / Ändern )

Verbinde mit %s